دلم برای عزیز دلم تنگه

برای کسی که حالا قسمتی از وجودمه

برامون دعا کنید

آغوش

آغوش تو گناه نیست

من در آغوش تو آرامش یافته ام

که هیچ گناهی با آرامش مانوس نیست

آغوش تو گناه نیست

من در آغوش تو امنیت را احساس کرده ام

که در هیچ گناهی امنیت محسوس نیست

آغوش تو گناه نیست

من در آغوش تو تمام زیبایی را لمس کرده ام

که در هیچ گناهی زیبایی ملموس نیست

پس امانم بده

که تا ابد در دل این زیبایی

آرامش یابم

بی عدالتی

من زندگی میکنم...

و تو هم زندگی میکنی...

من عاشق میشم و تو دلم قفل و زنجیرش میکنم...

تو عاشق میشی و احساس رهایی میکنی...

من از دور به تماشای عشقم میشینم ..

تو دست در دست معشوق راه میری...

من با یک بیگانه ازدواج میکنم

تو با کسی که انتخابش کردی...

من انتخاب میشم...

تو انتخاب میکنی...

من ازدواج میکنم...

تو ازدواج میکنی...

من....

تو....

 

منم می خوام مثل تو کسی رو که دلمو به لرزه میندازه رو شریک زندگیم کنم...

منم میخوام دست در دست کسی که دوستش دارم راه برم...

منم میخوام...

ولی به تماشا میشینم تا........

میشینم و منتظر به در تا یکی بیاد و منو انتخاب کنه...

 

من انتخاب میشم...

تا تو بتونی انتخاب کنی...( به هر تعداد)

 

گله ای نیست...

به این انتظار تلخ باز هم ادامه میدم...

چون من یک دخترم...

چون با منت از365 روز، روزی رو به نامم کردند...

پس شکرگذارم و گله ای ندارم...

 

میشینم تا تو انتخاب کنی و من انتخاب بشم.....

آرزو

تو را چون آرزو هایم همیشه دوست خواهم داشت

به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری!

مرا به خود بخوان

جاذبه ی نگاهت چون جادویی است

که لحظه ای رهایم نمی کند

و صدایت طنین دلنشین زیباترین موسیقی

که گوشم از شنیدنش سیر نمیشود

مرا به خود بخوان که برای دعوتت جان خواهم داد

و دریچه ی قلبت را برویم باز کن

که گم شدم در لحظه های تنهایی


چشم تو

برای چندمین بار از تو گفتم


که شهر عشق تو پایان ندارد


بیادت هست زخمی بر دلم هست


که جز لبخند تو درمان ندارد


زلالی تو برنگ اشک برکه


تو با روح شقایق اشنایی


تو در ایینه سرخ غزلهام


همیشه ابتدایی انتهایی


کنار پنجره تنهای تنها


میان هاله ای از غم نشستم


تو ارایشگر چشمان موجی و


من چشماهایت را می پرستم

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

شاخه‌های شسته ، باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید


برگهای سبز بید ، عطر نرگس ، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار


با همین دیدگان اشک‌آلود

از همین روزن گشوده به دود

به پرستو، به گل، به سبزه درو

به شکوفه، به صبح‌دم به نسیم

به بهاری که می‌رسد از راه

چند روز دگر به ساز و سرود

ما که دل‌های‌مان زمستان است،

ما که خورشیدمان نمی‌خندد،

ما که باغ و بهارمان پژمرد،

ما که پای امیدمان فرسود،

ما که در پیش چشم‌مان رقصید

این همه دود زیر چرخ کبود


سر راه شکوفه‌های بهار

گریه سر می‌دهیم با دل شاد

گریه‌ شوق با تمام وجود…

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ

که با من از فصلهای خشک گذر میکردند

به دسته های کلاغان که عطر مزرعه های

شبانه را برای من هدیه می آوردند

به مادرم که در آیینه زندگی می کرد

و شکل پیری من بود...

می آیم می آیم می آیم

با گیسویم: ادامه بوهای زیر خاک

با چشمهایم: تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار

می آیم می آیم می آیم

و آستانه پر از عشق می شود

و من در آستانه به آنها که دوست می دارند

و دختری که هنوز آنجا در آستانه پر عشق ایستاده

سلامی دوباره خواهم داد

فروغ فرخ زاد

http://i17.tinypic.com/4kx1y6o.jpg

تمنا

کاش ببارد باران بی تمنای ابر

امروز که داره بارون میباره نمیدونم خواهشی در کار بوده یا نه!؟
گاهی وقتی بارون میاد حس میکنم دل آسمون گرفته
اما امروز اینجوری نیست
بارون داره بی منت میباره و ابرها شادند اما...
ای کاش ...
دلم خیلی گرفته خسته ام
خیلی وقته که پست تازه نذاشتم به امید اینکه
 این بار حرفی غیر از غصه و غم برای گفتن داشته باشم
ولی هر چی صبر کردم نشد که نشد.
نمیدونم چقدر دیگه ظرفیت دارم.

گوش خسته ام را به دیوار ضخیم جدایی چسبانده ام تا شاید...
خدایا نکند قدرت شنوایی را از من گرفته ای؟ اما نه!!!
صدای خواهش دل را از پستوی هزار لای دلم میشنوم
خود را به در و دیوار میکوبد و التماس میکند
اشک این همدم همیشگی زود خود را میرساند
شیشه ی دیدگانم خیس و تار میشود.
خدایا چقدر از این دیوار متنفرم و از سکوت.



شکوفه اندوه

 من آن شكوفه اندوهم


كز شاخه های ياد تو می رویم


شب ها تو را بگوشه تنهائی


در ياد آشنای تو می جويم



فروغ فرخزاد

بازگشت ثانیه ها

برای لحظه ای عقربه های ساعت به عقب بر میگردند

طوفانی بر پا شده و مرا به گذشته بر میگرداند

هجوم ثانیه و ساعت و سال به ده سال گذشته

و زمان متوقف میشود

دنیای عشق

               رویای شیرین خواستن

                                        التهاب دیدن و رسیدن

و دست بیرحم کینه, پنجه ی بزرگی که همه ی این ده سال رو

تو خودش خرد کرد و خاکسترش رو بر باد داد...

و من سر خورده و شکسته و جا مانده از قافله ی زندگی

چشمانی که سالها بارید

سوالهایی که این همه سال بی جواب ماند

و اکنون حسرت روزهای بر باد رفته و تعجب ازعظمت کینه

و تنها یک نام که کلیدی است بر همه ی آنچه که نمی دانستم...!!!

http://www.7art-screensavers.com/screens/emerald-clock/emerald-clock-03.jpg

پرنده پر...

پرنده پر،زمیـــــــــــن پر،آسمان پر

تمام ذره های کهکشان پــــــــــــر

پری هایی که تن شستند هر صبح

به دریاهای دور بیــــــــــــکران ،پر

چنان امواج، طــــــــــــوفان آفریدند

که پارو پر،دکـــــــل پر، بادبان پر

تبر در باغ می رقصـــــــــــد به گرمی

شکوفه پـــــــــــــــر،پرنده ، باغبان پر

نگاه چشمه ها خشک است و خالی

درون چشمشان ماه جوان ،پـــــــــر

تمام عقـــــــــــــــــــــربکها ایستاده

زمین غرق سکوت است و زمان ،پر

زمین بعد از تو مانند شهابی است

که یکشب می کشد تا آسمان پر

ومن همچــــــون پرنده پرزنان ...تا

بریزم در خیـــــــــــــــال آشیان...پر

امین شیرزادی

http://www.parsiblog.com/FirendsAlbum/teshneyevasl/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2.jpg

گریه ی ماهیان

از من مپرس اینکه چرا گریه میکنند؟!

آییــــــــــــنه ها نگاه ترا گریه میکنند

در سوگ تلخ یاد تو با کوچه های شهر

هرشب تمام پنجره ها گریه می کنند

یک دشت داغ بر دل  صحرا نشسته، پس

این ابرهای مرده کجا گریه میکنند؟؟؟؟!

در سوگ سرو،اینهمه انبوه بید مست

با گیسوان خیس و رها ..گریه میکنند

کس در بــــلور آب نفهمید، ماهیان

لبخند میزنند ویا گریه میکنند!!!!

طغیان عاشقانه ی اشکند و بغض و مرگ

فواره ها، که رو به هوا گریه میکنند

حالا به رودهای جهان دل سپرده ام

ازبس شبیه چشم شما گریه میکنند

حالا که نا امید زاعجاز مانده ام

دستان من بجای دعا گریه میکنند..

امین شیرزادی

http://img.blogcu.com/uploads/aslanbasol_karsinojen_gozyasi.jpg

تمام خواهم شد

گم شدم در هوای دوگانگی بین بودن و نبودن

خواستن و نخواستن

خزان می رود و من با رفتنش چشم می گشایم

نا خواسته می آیم

که اگر با من بود شاید هیچ گاه دل به آمدن نمی دادم...

امشب دلم ابری است

خزان خیال رفتن از دل مرا ندارد باران مدام می بارد

از سردی رنگها روح سردم یخ می زند

و من نرسیده به زمستان تمام خواهم شد...

چرا؟

خدایا خسته ام اینقدر که دلم می خواد

چشم که می بندم دیگه هیچ وقت باز نشه

چرا کسی منو نمی فهمه؟

چرا من نمی فهممشون؟

چرا دلتنگی من بی ارزشو مسخره است؟

چرا هر چی صبوری میکنم بازم حکم یه موجود مزاحم و آزار دهنده رو دارم؟

خدایا اینقدر چرا تو ذهنمه که سرم داره می ترکه

انگار من نمی تونم آدم شادی باشم

خدا جونم کمکم کن...

دلتنگی

http://www.dropshots.com/photos/187789/20061001/132715.jpg

به دیدارم بیا هر شب

در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند

دلم تنگ است

بیا ای روشن ای روشن تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سر پوش سیاهی ها

دلم تنگ است

رویای پدر

دلم هوای تو را کرده است

تویی که به وسعت تمام خاطراتم از من دوری

چشم میبندم و تو کنارمی

آرزو می کنم هیچ گاه پلکهایم از هم گشوده نشوند

و

مژگانم در هم قفل می شود و من اسیر رویا می شوم

در رویا تو هستی و آغوش مهربانت

همچون کودک بی پناهی سر بر شانه ات می گذارم!

چه حس خوبی...

چشمانم ابریست, شوری باران را بر لبانم حس می کنم

قلبم تمام حجم سینه ام را احاطه کرده

و تندتر از هر لحظه ای می کوبد!

باورم نمی شود دوباره دست تو, دوباره اشک من!!!

صورتم را بر سینه ات می فشارم و آرام اشک می ریزم

صدایی در گلویم شکسته می شود , لبانم می لرزد

می خواهم بگویم و صدایت کنم ولی...

ولی چگونه بگویم که تو نیستی و باورش سخته, دلم برایت تنگ شده

به چشمانت خیره می شوم , درون نگاهت ذوب می شوم

و تو فقط نگاه می کنی!!!

آرام و مهربان مثل همیشه...

موجی از نور تو را از من می گیرد , مژگانم سست می شود

رویا مرا پس می زند و من بیدار می شوم

تو نیستی

              مهربانی نیست.!

این یه دل نوشته است برای پدرم

عزیزی که خیلی ساله از پیشم رفته و امروز سالروز پروازشه

حالا دیگه بودنش شده یه رویا...

نگاه آخر

طعم نگاه آخرت لحظه ی خداحافظی

گریه ی بی وقفه ی من تو اون روزای کاغذی

قول داده بودیم ما به هم که تن ندیم به روزگار

چه بی دووم بود قول ما جدا شدیم آخر کار

تو حسرت نبودنت من با خیالتم خوشم

با رفتنم از این دیار آرزوهامو میکشم

تا خیالت به سرم می زنه گریه ام می گیره

آروم آروم دل تنگم داره بی تو میمیره

سراب

http://saa7ab.jeeran.com/s7.jpg


دلهره ای همه وجودم را پر می کند

نفسم به شماره می افتد

گویی اتفاقی در حال رخ دادن است

گیج و سرگردان دور خود می چرخم و ناگاه چشمانم روی تو ثابت میماند

باورم نمی شود

این تویی که کمی دور تر به من چشم دوخته ای؟

لبخندی روی لبانم نقش می بندد

همه توانم در پاهایم خلاصه می شود و همه ذهنم رسیدن به تو

سبد خاطره هایم را که پر از عشق و امید است به دست سردم می گیرم

و به سویت روان می شوم

دستانم گرمی دستانت را طلب می کند

نه! اینگونه نمی شود!!!

سر بلند می کنم و از خدا می خواهم توان بیشتری به پاهایم دهد

برای رسیدن به تو

در عوض چند سالی از عمرم را بر دارد!

حالا بهتر شد

با تمام وجود به سویت می دوم

باورم نمی شود فقط چند قدم,خدایا فقط یک قدم...

و زمان درنگ می کند

خون درون رگهایم یخ می زند و لبخند روی لبانم شکسته می شود

سبد خاطره ها پخش زمین و چشمانم برای سالیان سال خشک می شود

دست سردی مرا به عقب هل می دهد

دستی که دست تو نیست

                             دست سراب!!!

                                                  خدایا سراب...



نوشته ی عزیزترینم

سلام این پست جدید از طرف یه عزیز دله که با خوندن پست

پاییز من اینو برام گفته, که اگر جای من بود اینگونه می نوشت:


خدایا فصل پاییزت یه حس مبهمی داره

یه حسی مثل دلتنگی! حتی اگه دلتنگ نباشی

یه دلتنگی که با درداش بازم حسه قشنگیه

ولی دلتنگی من پوشالی نیست

آخه دلتنگی من برای اونه,اونی که تو فصل پاییز رفت

واسه اون که عشقم بود

                                وجودم بود

                                              مرهمم بود...

خدا جون فصل پاییزت رو دوست دارم هنوز!

آخه اون که رفته هنوزم وجودمه

                            هنوزم مرحممه

                                          هنوزم عشقمه...

                                                                   


لبخند سکوت

http://www.pix2pix.org/my_unzip/12349506959.jpg

صدایی تمام تارو پود وجودم را به لرزه انداخت

صدای دل بند زده ام که باز هم شکست!!!

دلم می شکند ومن باز سکوت میکنم.

انگار تمام واژه ها از من گریزانند, حرفی برای گفتن نیست

باز گیج و سرگردان فقط سکوت میکنم...

حرفی نمی زنم تا نگویم در دلم چه غوغایی بر پاست

دل شکسته ام را در پس سکوتم پنهان میکنم

و لبخند میزنم

لبخند سکوت!!!

جستجو کن مرا

دست بالا میبرم شاید سیبی از احساس تو بر گیرم اما...

خدایا این همه مهربانی و عشق و من بی نصیب؟

کاش ببینی مرا آن هم با چشم دل و بدانی که بی تو هیچم

من نقطه ای گم شده بر صفحه ی بی کران دلت هستم

جستجو کن مرا...

تو هم یک بار عاشق شو

http://pedramatish.persiangig.com/other/1yxwnh5j2ch9skktabsc.gif

خداوندا ، خداوندا تو هم یک بار عاشق شو

و بر گیر از لب میگون یاری بوس اشک آلود

تو هم در انتظار دلبری با ترس و لرز و بیم

سر آن کوچه یک ساعت بمان غمناک و اشک آلود

که از درد من و راز درون من خبر گردی

وفا داری کن و جور و جفایش را تحمل کن

چنان خو کن به او تا هستی تو جمله او گردد

و بعد از آن در آغوش رقیبی مست و بی پروا

تماشا کن که تا بهتر بدانی حالت ما را

خداوندا تو هرگز نامه معشوقه ای خواندی

که بنویسد تویی دینم تویی جسمم تویی جانم

ولی فردا همان فردا که آغاز جدایی هاست

بگوید کن فراموشم نمیخواهم پشیمانم

و تو مانند مرغ نیم جان پر زنی بر خاک

و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پیکر افلاک

خداوندا ، تو یک شب تیشه مردانگی بردار

و از ریشه بر افکن این درخت عشق و مستی را

و خواهی دید با محو کلام ِ "دوستت دارم"

تو خواهی داد بر باد فنا بنیاد هستی را

وز آن پس هر دلی را کردی از عشق بتی دلشاد

به او درس وفا هم در کنار عشق خواهی داد . . .

تنهایی

http://shabe14.persiangig.com/image/Zendegi1.JPG

چرا کسی به من نگفت؟!

http://450.ir/upload/103/1012-18-94241178107-masoud_zolali(8).jpg

 

چرا کسی به من نگفت که از تو دور می شوم

تو نیستی و من ز جور روزگار

خموش و بی کس و صبور می شوم

چرا کسی به من نگفت تمام هستی ام تباه می شود

در این سکوت سهمگین

بدون خنده های گرم و دلنشین تو

تمام عمر من گذر به اشک و آه می شود

چرا کسی به من نگفت برای خصم کودکانه ای

کتاب اعتقاد من به زیر بار زور می رود

و آرزوی این دل شکسته ام

- که سال های سال در پی رسیدنش چه صادقانه آبرو فروختم -

به قعر گور می رود!

چرا کسی به من نگفت دامن روح پر طراوت مرا

مصیبتی به عمق درد نیستی

لکه دار می کند...

و این میانه موجی از دروغ و ترس را

به ساحل همیشه غم گرفته ی نگاه من آشکار می کند

چرا کسی به من نگفت دلم برای دیدنت دوباره تنگ می شود

تمام شیشه ی خیال بافی ام

اسیر سنگ می شود

چرا کسی به من نگفت تو می روی و باز هم دلت وفا نمی کند

نبوده ای ببینی ام

مرا سوال های این چنین رها نمی کند

تو را به خاطر خدا ! بگو چرا ؟

چرا کسی به من نگفت . . . ؟!


                                                             ( سیما صفریان)

فصل غم

http://i5.tinypic.com/33kpul3.jpg

خدایا باز هم یه شروع تازه،یه فصل نو،فصل من     پاییز

اما توی وجودم هیچ حس تازه ای نیست،توی پاییز همه چیزمو از دست دادم

خدایا منو ببخش ولی از پاییزت متنفرم،از این که تنهام کرد

از اینکه تو حضورش هر حس خوب و هر لبخندی روی لبهام خشکید،

از این فصل غم بیزارم،عزیزترین موجود زندگیم رو توی این فصل از دست دادم

خدایا کمکم کن خسته ام،از اینکه بند بند تنم رو با تنهایی آمیختم خسته ام

میترسم این آمیختگی اونقدر قوی باشه که هیچ حضوری پرش نکنه

خدایا کمکم کن ...





 

تا تو هستي و غزل هست دلم تنها نيست

محرمي چون تو هنوزم به چنين دنيا نيست

از تو تا ما سخن عشق همان است كه رفت كه در اين وصف زبان دگري گويا نيست

بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما

غزل توست كه در قولي از آن ما نيست

تو چه رازي كه بهر شيوه تو را مي جويم تازه مي يابم و بازت اثري پيدا نيست

شب كه آرام تر از پلك تو را مي بندم در دلم طاقت ديدار تو تا فردا نيست

اين كه پيوست به هر رود كه دريا باشد از تو گر موج نگيرد به خدا دريا نيست

  من نه آنم كه به توصيف خطا بنشينم اين تو هستي كه سزاوار تو باز اينها نيست.

بهونه

Click to view full size image

دلکم بهونه نگیر

تو با تنهایی زیسته ای پس بهونه ی تنهایی نگیر

مگو با خود آنچه را که تو را از تو میگیرد

ای دل کوچکم زبان بر دهان بگیرو خاموش بمان

که آنچه می گویی هوای سرد زمستان داردو یخ زده ای میدانم

ولی چاره ای نیست آنچه من

و تو را احاطه کرده با آفتاب هیچ تابستانی ذوب نخواهد شد. 

درد دل

یه روزی به عشق و دلهره میخندیدم،برام جالب بود وقتی یکی از احساسش حرف میزد

راستش باورشون نداشتم،مگه میشه یکی برات اینقدر عزیز بشه که بشه همه زندگیت،

بشه خواب و خوراکت،گوش دادن به حرف بقیه برام یجور تفریح بود.

چه جوری بگم دروغ بود،توهم،خیال...

ولی یه روز یه روزی که نفهمیدم کجای زندگی وایساده بودم یهوپام لیز خورد،نخواستم ولی

افتادم دلم میخواست یکی بود تا دستمو بگیره،یکی بود تا...

تا اون سن که همه یجورایی درگیر بودن من رها بودم رها از هر استرس،دلشوره،خوشحال

 بودم که حس هیچ دختری رو نداشتم.دنیام فقط به خونوادهام ختم میشد.خلاصه من بودمو یه

دنیا حس غرور

ولی از وقتی که پام لغزید یا بهتره بگم هولم دادن،آره حقیقت اینه که هولم داد یه آشنا یه آشنای

خیلی نزدیک من موندمو یه دنیا حس غریب

مسخره بود منم شدم یکی مثل همه،اون شد همه زندگیم،همه خواب و خوراکم،باورم شد

که توهم نیست،خیال نیست...

باورش کردم با پوستو گوشتم با تک تک سلولام باورش کردم

 فکر میکردم یا نباید عاشق شد یا اگه شدی باید تا آخرش باشی

منم عاشق شدم عاشق یه صدا،یه زمزمه،اونقدر غرقش شدم که دیگه گوشم جز اون هیچی

نمیشنید،اونقدر که نیازم،درسم،اصلا نفس کشیدنم شد شنیدن صدای اون.

بد از یه مدتی خواستم ببینمش،خواستم صاحب این صدای رویایی رو ببینم و دیدم، راستش

اونی نبود که تو رویام بود قیافش،تیپش خلاصه همه چیزش با منو خونوادم فرق داشت

ولی من دیگه کور شده بودم مهم نیازم به شنیدن صداش بود...

شد همه دنیام خنده داره ولی اگه برای مثال سرش درد میگرفت بی اونکه بدونم منم سر

درد میگرفتم.خلاصه این دنیای مسخره ۴ سال طول کشید۴ سالی که همه زندگیمو به باد داد

از درس بیزار شدم از ازدواج فراری. فکر میکردم اونی که قراره تا آخر باهام بمونه همینه

ولی یه روز بعد از این همه وابستگی این همه صداقت راهشو از من جدا کرد.من موندمو

یه دنیا تنهایی یه دنیا غم یه دنیا گلاییه و شک،شک به همه آدمها. اسیر دست اوهام شدم

با رفتنش دنیا برام تموم شد پوچ شد دیگه هیچی نخواستم جز تنهایی،به خودمو خدا لج کردم

سست شدم پایه های اعتقادم لغزید خشک شد.

مثل یه شکوفه بی ثمر خشک شدمو اسیر دست باد شدم.

بیشتر جوونیم تو تنهایی وغصه،توی یه زندان که خودم برای خودم درست کردم سپری شد

حالا بد از این همه سال سر خوردهو پشیمون می خوام از زندگی لذت ببرم ولی نمیشه

حالا واقعا احساس نیاز میکنم ولی این همه سال نخواستن و تنهایی ازم گرفته هر چیزی

 رو که میتونه کمکم کنه به دوباره بودن !!!

ترنم شکوفه

به نام تو که هستی تا دنیا هست شود

سلام خوشحالم که فرصتی دست داد تا حرفهایی که خیلی ساله رو

دلم سنگینی میکنه رو دوشه این دست نوشته ها بزارم،انگار بعد

از این سکوت طولانی واژهها ازم گریزونن ولی مهم نیست همه

تلاشمو میکنم تا بگم از کجا این درخت خشک شد و این شکوفه

بی حاصل اسیر دست باد شد.

یا رب مرا یاری بده...!!!